تبليغاتX
چشمهایش...

چشمهایش...

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این م

داستان

مردی مهربان و بذله گو به مرور زمان به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده بود. زن او هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت ، اما دریغ از این که چیزی عوض شود.

روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود، تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از این رو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعت ها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه راهب رساند. قصه خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.

راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است.
زن گفت : ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟
راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند . زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.

نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه کوهستان شد. آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد . از شدت ترس بدنش می لرزید، اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد . هر شب چند گام به غار نزدیک تر می شد. تا آن که یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد ، اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شب های متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیک تر می شدند.

این مسئله چهار ماه طول کشید. تا این که در یکی از آن شب ها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیک تر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر این گونه گذشت.

طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند . زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد، به ملایمت به او غذا می داد. هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود. هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید . چند ماه دیگر نیز این گونه گذشت . تا آن که شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه خانه اش شد.

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت . تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.

زن، هاج و واج نگاهی کرد . در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد، ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت:

”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، تویی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز !! “

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 16:35  توسط نازنین  | 

مادرمن فقط یک چشم داشت

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

فدای تمام مادران در روی زمین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 16:33  توسط نازنین  | 

کفرنامه

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                    دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 16:28  توسط نازنین  | 

یک مشت شعر عاشقانه

تک تک روزهایم را میسوزانم ، تا چشمکی شوم برای شب های بی ستاره ات . . .

لنگر عشق زدم بر دل طوفانی تو / تکیه گاهم شده است ساحل بارانی تو . . .


عشق یعنی اینکه وقتی میخوای برسونیش ٬ رادیو پیام رو روشن کنی و ببینی کدوم مسیر پر ترافیک تره

غمگین و بی قرارم زخمی تر از زمانم وقتی تورا ندارم نفرین به هرچه دارم

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست...

تورا می خواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم چه می خواهم دگر زین زندگانی؟!

زن خوب تو دنیا مثلا دایناسوره که نسلش منقرض شده ، ولی مرد خوب مثل سیمرغ ، که از اول هم افسانه بوده طلا را به وسیله آتش......زن را به وسیله طلا ........و مرد را به وسیله زن امتحان کنید.برای اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبتثمره عمر آدمی یك نفس است و آن نفس از برای یك همنفس است گر نفسی با نفسی هم نفس است آن یك نفس از برای عمری بس است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 22:41  توسط نازنین  | 

عجب شیرتوشیری تهران!

Light Bulb

در هفته گذشته اعلام شد که تهران یکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت  
شناخته شد. اما تهران جذابیت های منحصر بفردی هم دارد که در هیچ جای دنیا  نظیر ندارد:Sad

 تهران تنها شهری است که در آن می توانید وسط خیابانهای آن نماز  بخوانید، وسط پارک شام بخورید، در رستوران به دیدن مانکن های لباس های  مدل جدید بروید، در تاکسی نظرات سیاسی تان را بگویید، در کوه برقصید، اما  برای ملاقات با نامزدتان باید به یک خانه خلوت بروید.  تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشینند، چهار نفر  روی موتورسیکلت می نشینند، شش نفر توی ماشین می نشینند، ۲۵ نفر توی مینی  بوس می نشینند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.
 تهران تنها شهری است در دنیا که پیاده ها حتما از وسط خیابان رد می  شوند، اتومبیل ها حتما روی خط عابر پیاده توقف می کنند و موتورسیکلت ها  حتما از پیاده رو عبور می کنند..
 تهران تنها شهر دنیاست که در آن همیشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر  کس دوست داشت از آن عبور می کند.
 در تهران از همه جای ماشین ها صدا در می آید، جز از ضبط صوت آن.
 همه در خیابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز  سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.
 تهران تنها شهری است در دنیا که همه صحنه های فیلمهای بزن بزن را در  خیابان های شهر می توانید ببینید، اما تماشای این فیلمها در سینما ممنوع  است.
 مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی  می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پیمایی می کنند محافظه کارند و  وقتی سوار موتورسیکلت می شوند راست افراطی می شوند.
 رانندگی در تهران مثل سیاست ایران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می  کند، اما همه چیز به کندی پیش می رود.
 ماشین ها در کوچه های تنگ با سرعت
۷۰ کیلومتر حرکت می کنند، در  خیابانها با سرعت ۲۰ کیلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند  تا راه باز شود.
 در شمال شهر تهران مردم در سال
۲۰۰۸ میلادی زندگی می کنند و در جنوب  شهر در سال ۷۰ هجری قمری

Oscar Red Carpet 2Nun Tsk TskSpaghetti

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 22:40  توسط نازنین  | 

Quilting  Artist  Fishing Can   Sweet 16 Pirate 

هانیه توسلی با حامد کمیلی ازدواج میکنه بچه شون میشه : دعای ندبه

اگر یه پروانه نشست رو شونت،حتما بکشش…اون بی سلیقه همون بهتر که بمیره!

اگر کردی مرا روزی فراموش

 

در آید در دماغت 100 عدد جوش !!!

به جای ریختن آب پشت سر مسافر انداختن تف کفایت می کند ... ستاد اصلاح الگوی مصرف

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند 

 

 روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

 

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

 

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

 

خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد

 

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

این نردبان ترقیه:

l-l

l-l

l-l

l-l

l-l

l-l

I.Q! ازش می رن بالا نه پایین!

عشق … سرکاریه

محبت … تظاهره

مهربونی … مسخرس

وفا … مُرده

عهد و پیمان … دلخوشیه

عاطفه … تموم شده

مهر … مدرسه ها باز می شه!

ما که رفتیم

.

.

.

کجا دنبالم راه افتادی؟

.

.

.

دیوانه! می گم نیا!

.

.

.

بابا! دارم می رم دستشویی!

هه هه هه…

ببخشید، یه لحظه تو رو تو ذهنم تجسم کردم، نتونستم جلوی خنده مو بگیرم

چند تا توله سگ برای باباشون تولد می گیرن روی کیک می نویسن: پدرسگ! تولدت مبارک!

 

اخبار اعلام کرده   زیباترین  کره خر   دنیا گمشده  ، بچه نشو  !  برگرد

دو تا سگ میخواستن ازدواج کنن عروس موقع بله گفتن میگه :با اجازه پدر سگم مادر سگم و دو تا داداش توله سگم و خود تخم سگم واق

هیچ می دونی چقدر گلی...

.

.

.

واسه دستهات ضرر داره؟ فقط از مایع ظرفشویی جام استفاده کن!

Gamer   Shopping spree  Caveman  Embarrassed Yowza   Thank You  Smiley Knight Glitter Apple

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 22:37  توسط نازنین  | 

سوره محمود...

میم الف نون (1) و تو چه می‌دانی از محمود (2) که این محمود از سه رئیس جمهور قبل خود برتر است(3) او را از خاندانی شایسته مبعوث کردیم که تمام باجناق‌ها و داماد باجناق‌هایش جملگی از صالحین‌اند(4) و چون شتر خز شد در محمود تعقل کنید(5) او هر چه که بگوید حناق نگیرد و این نشانی است برای اهل تفکر (6) در چهارسال دولت او نشانه‌هایی برای مومنین قرار دادیم(6) همانا به موسی ید بیضا دادیم و به او هاله نور(8) که از آن بهتر است و کم مصرف‌تر و ما خیلی خفنیم(9) قسم به زمانی که درصد تورم به عرش ما نزدیک شد(10) پس سوار بر نمودار تورم شد و به معراج آمد(11) ای محمود ما بشارت ده ایمان آورندگان  به خود را به پخش سیب زمینی مفتی در هر جمعه (12) و بر ایشان مبارک باد بهشتی که در آن درخت هست و در کفش خطوط بی‌.‌آر.‌تی جارییست(13)  پس گروهی به طغیان پرداختند  و خود را سبز کردند به آنها بگو که علف هرز هم سبز است بدرستی که ما حالگیر و حاضر جوابیم(14) بر تو باد دوست داشتن و گاهی دلسوزی بر آنها و بیادشان آوردن که اطلاعات اشتباه گرفته‌اند که اکثرشان نمی‌دانند (15) و حتی رسوا کردن همسرانشان که آنها در جهنم در حالی که کیف گلگلی بر دوش دارند بر آتش همسرانشان هیزم می‌گذارند(16) و قبل از ان از آنها سه مرتبه اجازه بگیر و بگو: بگم؟ بگم؟ نه بگم؟(17) همانا که در انتخابات اجباری نیست(18) پس هشدار ده به آنان که اگر از ظلمات خارج شدند و بسوی هاله نور آمدند ما ایشان را دوست خواهیم داشت و اگر همچنان به طاغوت بازی خود ادامه دهند در آتش دوزخ جاودانند(19)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط نازنین  | 

عجب صبری خدا دارد...

 

 معنی این شعر رو الان میتونیم با پوست و استخون بفهمیم...

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر , ویرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه ,

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان ,

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون مستانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه ی صد دانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را , پروانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی , ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی , زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش

به جز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب

تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد !

وگرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:55  توسط نازنین  | 

خانم معلم و پسرک

  خانم معلم به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد.

یک روز از او پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا!

معلم انتظار یک جواب صحیح و آسان را داشت یعنی (3).

او نا امید شده بود. فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"

تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌توانی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگر و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی را می‌دید دوباره شروع کرد با انگشتانش به حساب کردن در حالیکه دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند. تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.

برای همین با تامل پاسخ داد: "4".

نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش آمد که پسر توت فرنگی را دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب را دوست ندارد و برای همین نمی‌تواند تمرکز داشته باشد. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگر و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد و پسر با تامل جواب داد "3"

حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه ای داشت. برای نزدیک شدن به موفقیت او خواست به خودش تبریک بگوید ولی یک چیزی مانده بود.

او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگر و یکی دیگر بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسرک فوری جواب داد "4"!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخر چطور؟

پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"

نتیجه :

اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا اشتباه نیست شاید بُعدی دیگری از آنرا ما نفهمیده ایم.!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:49  توسط نازنین  | 

چه دنیایی...

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:26  توسط نازنین  |